حقیقتی که نمی‌رهاند؛ اسطوره‌سازی و کُنشِ نمادین در تئاتر بهرام بیضایی

حامد امان‌پور قرایی · دیدگاه

این یادداشت تئاتر بهرام بیضایی را در برابر سلطهٔ رئالیسمِ توضیح‌محور و نگاه روان‌شناختی می‌نشاند؛ تئاتری که به جای افشاگری و وعدهٔ رهایی، با بهره‌گیری از اسطوره و کنش نمادین، نظمِ خوگرفته به فهم‌پذیری و تسکین را برهم می‌زند.

تئاتر امروز بیش از هر زمان دیگری به میدان افشاگری، توضیح و روان‌شناسی فروکاسته شده است. گویی وظیفۀ صحنه دیگر طرح پرسش‌هایی نیست که به پاسخ‌های قطعی تن ندهند، بلکه آشکار‌ کردن سوءتفاهم‌ها و رمزگشایی از انگیزه‌های پنهان شخصیت‌ها است. افشاگری در اینجا معنای کنش سیاسی را نمی‌دهد، برعکس به معنای باوری ساده‌انگارانه است که حقیقتِ گفته‌شده خودبه‌خود رهایی می‌آورد. در چنین جهانی، حقیقت دیگر نیرویی لرزاننده یا برهم‌زننده نیست، چه بسا کالایی مصرفی است؛ گفته می‌شود، تحلیل می‌شود و بی‌خطر از کنار آن عبور می‌کنند. سلطۀ رئالیسمِ توضیح‌محور و نگاه روان‌شناختی تئاتر را به فضایی بدل کرده که در آن همه‌چیز قابل فهم، قابل هضم و در نهایت بی‌پیامد است. در نتیجه، آن امکان بنیادین تئاتر برای ایجاد پرسش‌هایی که به حل‌وفصل ختم نمی‌شوند – پرسش‌هایی که تماشاگر را در وضعیت تردید، بلاتکلیفی و ناآرامی نگه می‌دارند – به‌تدریج کمرنگ می‌شود. در این فرآیند، تئاتر هرچه بیشتر بزک می‌شود و به منطق بازار نزدیک‌تر، و مخاطب نیز – خوگرفته به این سهولت و امنیت – آرام‌آرام از مواجهۀ جدی با خطر، ابهام و رنجِ واقعی فاصله می‌گیرد.

حضور بهرام بیضایی در چنین چشم‌اندازی بیشتر برای برهم‌زدنِ شیوه‌های شرطی‌شدۀ ادراک و تماشا کردن معنا پیدا می‌کند. تئاتر او در پی افشاگری نیست و وعدۀ رهایی نیز نمی‌دهد؛ بلکه با بازگرداندن لایه‌هایی از اسطوره و کنش‌های نمادین، نظمی را برهم می‌زند که به فهم‌پذیری و تسکین و فراتر از آن به ابتذال خو گرفته است.

حقیقت‌مداری در جهان نمایشی بیضایی همواره کنشی پرهزینه است و سخن گفتن بسیار خطرآفرین. چراکه این سخن راندن، روایت می‌سازد و برخوانیِ روایت زمان را معلق می‌کند و سپس راه را برای ادامۀ زیستن هموار می‌کند. از همین رو، با به کار افتادنِ سازوکار اسطوره، صحنه به جای عرضۀ توضیح، میدان تردید می‌شود و امکانِ تعلیق. بیضایی با بهره‌گیری آگاهانه از تاریخ، به‌ویژه تاریخ تئاتر در ایران و بازی‌ها و خرده‌نمایش‌های ایرانی، تماشاگرِ هوشیار را به ایستادن در برابر پرسش‌هایی فرا می‌خواند که پاسخی مطمئن ندارند و درست در همین ناتمام ماندن است که امکان تجربه‌ای دیگر از تئاتر پدیدار می‌شود.

بهرام بیضایی از معدود نمایش‌نامه‌نویسان معاصر است که اسطوره را برای بازگشت به گذشته یا بازسازی روایت‌های ازدست‌رفته به کار نمی‌برد. اسطوره در آثار او برسازی می‌شود تا در برابر ابتذالِ حقیقت در زمانۀ مدرن مقاومت کند. اسطوره در نزد بیضایی راهبردی خلاقانه از برای برهم‌زدن قطعیت‌ها است و عمل نمادین جای خالی تجربۀ تراژیک را در تئاتری پر می‌کند که بیش از اندازه به توضیح، افشا و تسلی خو گرفته است. بیضایی، با فعال کردنِ سازوکار اسطوره و کنش‌های نمادین، امکان بازگشت تجربه‌ای تراژیک را فراهم می‌آورد؛ تجربه‌ای که تماشاگر را در وضعیت پرسشگری و مواجهه با تناقض‌های حل‌ناشدنی انسان معاصر نگه می‌دارد.

در تئاترِ بهرام بیضایی، اسطوره به عنوان منبع روایت‌های کهن به شمار نمی‌رود، بلکه به مثابۀ شیوه‌ای برای سازمان دادنِ صحنه عمل می‌کند. اسطوره‌سازی در اینجا فرآیندی است که به واسطۀ آن روایتِ واحد فرو می‌پاشد، زمان به تعلیق درمی‌آید و واقعه از مسیری یگانه پیروی نکرده و بیرون می‌زند. صحنه به فضایی بدل می‌شود که در آن روایت‌ها هم‌زمان، ساخته و از هم گسسته می‌شوند و شخصیت‌ها بیش از آن که تاریخچه‌ای فردی داشته باشند، در موقعیت‌هایی قرار می‌گیرند که خود حامل تنش و پرسش‌اند.

حقیقت در سازوکاری این‌چنینی، به جای آن که آشکار گردد و پایدار ماند، بیشتر به بازگویی و جابه‌جایی می‌پردازد. مرگ یزدگرد شاهدی ارزشمند در این راستا است، نمایش‌نامه‌ای که در آن هر روایت روایتِ دیگر را ایجاد می‌کند و با این حال به چالش می‌کشد و هیچ صدا یا دیدگاهی بر صحنه به جایگاه نهایی نمی‌رسد. اسطوره‌سازی از این رو اهمیتی بنیادین می‌یابد که امکان می‌دهد صحنه به محل کشاکش روایت‌ها بدل شود و نه محلی برای داوری کردن. تماشاگر در چنین وضعیتی، تنها شاهدی برای کشف کردنِ حقیقت نیست، چه بسا او درگیر فرآیندی می‌شود که خودِ مفهوم حقیقت را مسئله‌دار می‌کند.

کنش نمادین در تئاتر بهرام بیضایی کنشی اصلاح‌گر نیست، جهان را بهتر نمی‌کند بلکه آن را بهتر نمایان می‌کند. این کنش، بیش از آن که عملی درون روایت باشد، صورتی آیینی دارد: تکرارشونده است، بر غیاب و ناتمام ماندن استوار است و اغلب، به جای نمایش، بر نادیدگی تکیه می‌کند. دوباره بازگردیم به مرگ یزدگرد، جایی که در آن قتل‌ دیده نمی‌شود، حقیقت به‌تمامی گفته نمی‌شود، و بدن پوشیده یا پنهان می‌ماند. آنچه حذف می‌شود، خود به منبع معنا بدل می‌گردد.

کنش نمادین در آثار بیضایی نه روان‌شناختی است و نه بیانگر حالات درونی شخصیت‌ها. این کنش، وضعیت انسانِ تنها را مجسم می‌کند، نه آن که آن را توضیح دهد. آنچه بر صحنه می‌ماند، انسانی با قدرت انتخاب و عملگرایی است که در برابر تقدیری به‌نظر غیرقابل‌تغییر قرار می‌گیرد. به تعبیری دیگر، تراژدی دقیقاً از همین‌جا آغاز می‌شود؛ جایی که تئاتر، به جای فهم‌پذیر کردنِ جهان، انسان را در برابر وضعیتِ حل‌ناشدنیِ خود قرار می‌دهد. معماریِ این کنش نمادین همانند وضعیت تودرتوی روایتگری در کتاب کهن هزار و یک شب یا همان هزارافسانِ پارسی است. بیضایی با شناختی ژرف و روشن از جانمایۀ هزارافسان، روش شکل‌گیری کنش نمادین را بر همان مبنا پایه‌ریزی می‌کند.

اهمیت تئاتر بهرام بیضایی صرفاً به جایگاه تاریخی او بازنمی‌گردد، بلکه به نسبت مستقیمی مربوط است که آثارش با زمانه‌ای برقرار می‌کنند که روایت‌های نجات در آن فروریخته‌اند. تبعید، سانسور و گسستِ مداوم از امکانِ گفتن شرایطی نیستند که تنها به زندگی شخصی یک هنرمند تعلق داشته باشند؛ اینها نشانه‌های وضعیتی گسترده‌ترند که در آن امید به ناجی یا رستگاریِ آرمانی دیگر کارآمد نیست. در چنین زمانه‌ای، اسطوره در آثار بیضایی بازماندۀ گذشته نیست، بلکه یکی از آخرین امکان‌های پرسشگری است: امکانی برای اندیشیدن به فاجعه، بی آن که آن را حل یا توجیه کند.

اسطوره در تئاتر بیضایی تکرار تاریخی یک فاجعه است، نه به معنای بازگشت مکانیکی گذشته، بلکه به مثابۀ چرخه‌ای که مدام خود را بازتولید می‌کند. چهره‌ها جابه‌جا می‌شوند، اما نقش‌ها همواره پابرجا می‌مانند؛ قدرت، قربانی، شاهد و راوی تغییر می‌کنند، اما ساختار فاجعه دست‌نخورده باقی می‌ماند. از همین رو، تاریخ در این آثار نه روایتی روبه‌جلو، بلکه میدان تکرار است؛ جایی که انسان، علی‌رغم آگاهی، از خروج از چرخه ناتوان می‌ماند. اهمیت بیضایی امروز دقیقاً در همین نقطه است: در ایستادگی او بر امکان دیدن این ناتوانی، بی آن که آن را به امیدی ساده یا روایتی نجات‌بخش تقلیل دهد.

تئاتر بهرام بیضایی بر مسئولیت انسانی انگشت می‌گذارد بی آن که حقیقتی نهایی را به پیش بکشد. آنچه در آثار او باقی می‌ماند، ایستادن در برابر فاجعه است؛ نه برای مهار کردن آن، بلکه برای ناممکن بودنِ فراموشی‌اش. اسطوره و کنش نمادین در این تئاتر، ابزار معنا‌بخشی به جهان نیستند، بلکه شکل‌هایی از بقا در وضعیت بی‌معنایی‌اند؛ روایت‌هایی که هم‌زمان دفاع و اتهام‌اند، هم حقیقت را حمل می‌کنند و هم ناتمام می‌مانند.

در این معنا، بیضایی نه به گذشته پناه می‌برد و نه آینده‌ای رهایی‌بخش ترسیم می‌کند. تئاتر او میدان مواجهه است: مواجهه با چرخه‌ای که تکرار می‌شود، با خشونتی که نامرئی می‌ماند، و با انسانی که ناگزیر به روایت کردن است، روایت کردنی زنانه که در آن همواره چیزی در حال ساخته شدن و قابل زیستن هست. اهمیت این تئاتر نه در پاسخ‌هایی است که می‌دهد، بلکه در پافشاری‌اش بر پرسشی است که بسته نمی‌شود؛ پرسشی که نشان می‌دهد سخن گفتن هنوز و همچنان ممکن است، حتی اگر رهایی در کار نباشد.